خدایا! از اتشی می نویسم که "تو" خودت گفتی برو و شعله ای از ان بیاور...همان اتشی که....
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من.. من خودم بودم و یک حس غریب... که به صد عشق و هوس می ارزید... من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت... گر چه در حسرت گندم پوسید... من نه عاشق بودم.... نه دلداده به گیسوی بلند.... و نه الوده به افکار پلید.... من به دنبال نگاهی بودم ....که مرا.... از پس دیوانگی ام می فهمید.... و خدا می داند ... سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود...
...............................
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 21:31  توسط بنده ی فقط خدا | 
حتی بد هم نیست

چه برسد به بد تر!

مسخره است....

مسخره!

بی اینکه یوسف باشم ،زندانی زلیخا !

در چاه .... تـــــنها

چوب....

نه! چوب نه!

خون دل خورده ی.............

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 11:11  توسط بنده ی فقط خدا | 
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا............

.................

........................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 21:32  توسط بنده ی فقط خدا | 
              

            دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 20:18  توسط بنده ی فقط خدا | 
اگر خواستی پروانه ای را بکشی لازم نیست اورا له کنی

کافیست بال هایش را بکنی .....

.

.

.

.

 

خاطرات پرواز او را خواهد کشت............


.

.

.

تو را نادیدن ما غم نباشد/که در خیلت به از ما کم نباشد...!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 14:10  توسط بنده ی فقط خدا | 
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل/توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد...


هوای کوی تو از سر نمی رود آری/غریب را دل سرگشته با وطن باشد...


خدایاااااااااااااااااا

بازهم شب یازدهم و باز هم روز یازدهم...........................................

این کابوس ها کی تمام می شوند...................

نمی دانم خاطرات ۶ ماه پیش است که دارد خفه ام میکند یا

حسرت تمام شدن صبح روز یازدهم دو ماه پیش........................

......................

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کوچکی من تاب این تمام شدن تلخ را .........

این تمام شدن کوچکیم را دارد به هیچ تبدیل می کند

دارد نابودم میکند

میترسم تمام شوم..............................

به فریادم برس

یا غیاث المستغیثین

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 21:59  توسط بنده ی فقط خدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


« گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام.
ای بسا خبری بیاورم از آن. »
رفت. و « پیامبر » بازگشت .

نوشته های پیشین
فروردین 1392
بهمن 1391
دی 1391
پیوندها
کویر عشق
جملات دکتر شریعتی
زنان شهیده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فال حافظ شیرازی
فال حافظ